همایش ملی بزرگداشت هنرمند معروف سینما و تئاتر کشور مرحوم حسین پناهی با عنوان کسی که هیچکس نبود، با حضور برخی چهره های فرهنگی و هنری کشور در زادگاه این مرحوم روزچهارشنبه آغاز بکار کرد و بیست و پنجم مرداد به کار خود پایان داد.در این همایش برنامه هایی نظیر شب شعر بر مزار استاد ، بازدید هنرمندان از زادگاه مرحوم و میزگردهای تخصصی در زمینه آثار به جای مانده حسین پناهی اجرا و برگزار شد.
مراسم افتتاحيه همايش ملي گراميداشت استاد حسين پناهي در سالن اجتماعات دانشگاه آزاد اسلامي واحد دهدشت برگزار شد. شهردار دهدشت مرکز شهرستان کهگیلویه درمراسم افتتاحیه گفت: پناهی هنرمندی با ذوق در زمینه های مختلفی از جمله ، بازیگری ، تئاتر ، شعر بود که باید به الگویی برای هنرمندان استان کهگیلویه وبویراحمد تبدیل شود. رستم عزیزی افزود: برای ارج گذاشتن به فعالیت های فرهنگی و هنری و هنرمندان باید یاد استاد حسین پناهی زنده نگه داشته
دبير همايش اين مراسم گفت: بايد با برگزاري همايش ها و يادواره هاي مختلف ياد هنرمندان گرامي داشته شود. سعيد انصاريان افزود: استاد حسين پناهي از چهره هاي برجسته فرهنگي و هنري استان کهگيلويه و بويراحمد و کشورمان بوده که هنوز ابعاد آثار او براي مردم ناشناخته مانده است.
وي با اشاره به اينکه بايد آثار حسين پناهي در اختيار همه هم استاني ها و مردم سراسر کشور قرار گيرد بيان داشت: اين يادمان و بزرگداشت براي تجليل از حسين پناهي و آشنايي هنرمندان و چهرهاي فرهنگي و هنري کشور با زادگاه وي برگزار شده است.
انصاريان اذعان داشت: همه مردم استان و مسوولان استاني به خصوص در حوزه فرهنگ و هنر بايد براي شناساندن آثار پناهي تلاش کنند.
در روز دوم همایش که بحث تخصصی در مورد آثار حسین پناهی بود صاحب نظران و دوستان حسین پناهی به آثار ایشان پرداختند. ابتدا اقای یاری مجری برنامه با شعری از حسین پناهی و مقاله ای که خوددرباره زنده یاد پناهی نوشته بود را قرائت کرد.بعد از ان صاحب نظر استان اقای عطا طاهری با اشاراتی به کارهای پناهی و درد فقر در نوشته هایش پرداخت.صاحب نظر بعددکتر کتایون نمیرانیان استاد دانشگاه شیراز که برای ایراد مقاله اش که مقایسه ی کتا ب گاثهای زرتشت با کتاب من و نازی و سالهاست که مرده ام پناهی، پرداخت که فلسفه و شعرهای پناهی را به پیامبر ایرانی ربط داده، که برای حاضرین در سالن بسیار زیباوجزاب بود.و اما چهره برجسته ی دیگر که در این همایش شرکت کردبهنام نوروزی دوست و یاور ایشان در تمام لحظات زندگی اش که پناهی به دخترش انا گفته،بهنام برادری برای من بود که امروز متولد شد،و نوروزی سخنانش را در مورد کارهای حسین و خود اغاز کرد و حرفی زدکه اشک در چشمان همه جمع شد وکلامش این بود بی بی یون پناهی کاری است که 70 درصد سانسور شده است.ویاور دیگر پناهی که به ایراد سخنانش پرداخت مجید پرهیز بود که بحث در مودد شعرهای پناهی اغاز گردید و چند تن از حاضرین در سالن سوالهایی را در مورد شعر پناهی پرسیدند که اقای پرهیز و اقای داوری به سوالها جواب دادند.و نیز اقای گنجی و اقای دادگستر مقاله های خود را در مورد شعرهای پناهی ارائه دادند.
در شامگاه 24 مرداد شب شعری به عنوان ” شب شعري به یاد دوست ” در قبرستان شهر سوق که پناهی در انجا ارمیده است به زیبایی هر چه تمام تر برگزار شد و شاعران وبزرگان ادب به شعر خوانی بر روی مزار پرداختندو مادری نیز به رسم یادبود که به این یاد مان امده ،(مادر دکتر کتایون نمیرانیان) گلی به حسین پناهی هدیه داد و با صدای بلند گفت که پناهی استوره زنده است و او صدای ما را در این شب زیبا می شنود.
مراسم روزاختتامیه که جمعه25مرداد،صبح در سالن اجتماعات دانشگاه ازاد دهدشت برگزار گردیدواز کسانی که در این همایش شرکت کردند تجلیل و جوایزی به رسم یاد بود به انها اهدا گردید.
خورشید ، جاودانه می درخشد در مدار ِ خویش ! ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم هر پسین ! آن روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک ِ دوردست ، نگاه ِ ساده فریب ِ کیست که هم راه با زمین مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟ ای راز ! ای رمز ! ای همه ی روزهای عمر ِ مرا اولین و آخرین
شب در چشمان من است به سياهي چشم هايم نگاه كن روز در چشمان من است به سفيدي چشم هايم نگاه كن شب و روز در چشمان من است به چشم هاي من نگاه كن پلك اگر فرو بندم
جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت .
کنتراست به عزیزم علی مراد خانی
سیاه سیاهم با زرد هماهنگم کن استاد !
دستمال سرخ دارم
این جایم بر تلی از خاکستر پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور دستمال سرخ دلم را تکان می دهم .
گاه حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ می کند
اعتراف
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم ! دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم ! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم ! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم ! کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم ! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم ! من می ترسم پس هستم
چشم من و انجیر
دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟ جونور کامل کیه ؟ واسطه نیار به عزتت خمارم حوصله هیچ کسی رو ندارم کفر نمی گم سئوال دارم یک تریلی محال دارم تازه داره حالیم میشه چیکارم می چرخم و می چرخونم سیّارم تازه دیدم حرف حسابت منم طلای نابت منم تازه دیدم که دل دارم بستمش ! "راه" دیدم نرفته بود "رفتمش " "جوانه" نشکفته را "رستمش " "ویروس" که بود حالیش نبود "هستمش" جواب زنده بودنم مرگ نیود ! جون شما بود ؟ مردن من مردن یک برگ نبود ! تو رو خدا بود اون همه افسانه رو افسون ولش !! این دل پر خون ولش ! دلهره گم کردن " گدار" مارون ولش ! تماشای پرنده ها بالای " کارون" ولش؟ خیابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش دیوونه کیه ؟ عاقل کیه ؟ جونوور کامل کیه گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم !! چشم فرستادی برام تا ببینم که دیدم پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟ کنار این جوی روون نعناش چیه ؟ این همه راز این همه رمز این همه سرو اسرار معماست ؟ آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله ! مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله ! پریشونت نبودم ؟! من حیرونت نبودم ؟! تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه ! "اتم " تو دنیای خودش حریف صدتا رستمه ! گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه ! انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه ! چشمای من آهن انجیر شدن ! حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن ! عمو زنجیر باف زنجیر تو بنازم چشم من و انجیر تو بنازم ! دیوونه کیه عاقل کیه جونور کامل کیه ؟!
پیاده روی
گز می کنم خیابان های چشم بسته از بر را میان مردمی که حدوداً می خرند و حدوداً می فروشند در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد
آشنایی منُ نازی
می اندیشیدم که گناه ، تکرار تجربه هاست و شیطان از دریچه ی صدف ِ پوسیده یی سَرک کشید ُ گفت : خداوند ، اداره ی جهان را به انسان سپرده است !
در ساحل بودم ، از مرغ ِ دریایی ندا رسید هیچ کلمه یی سفیدی ِ حضور ِ مرا آیینه نمی شود ! گوش دادم به سقوط ِ بلوط ِ پیر ، در جنگل ِ انبوه ِ پُشت ِ سَرم .... و باد ، ندا داد : راز جاودانگی را در قوزک ِ پایش بخوان ! و نهال نو می گفت : روزُ شب حیات ِ مرا کفاف می دهد !
زمستانی از پی ِ زمستانی می گذشت ، تا در بامدادی سفید شعله یی در هیات ِ زنی دستش را بر شانه ی سردم گذاشت !
همه چی از یاد آدم می ره
همه چی از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه یادمه قبل از سوال کبوتر با پای من راه می رفت . جیرجیرک با گلوی من می خوند. شاپرک با پر من پر می زد . سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد . مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه . سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز . هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس . گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب . نور بودم در روز ، سایه بودم در شب . خود هستی بودم ، روشن و رنگی و مرموز و دوان . من عفریته مرا افسون کرد مرا از هستی خود بیرون کرد . راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود خود فراموش بود. چرخ و چرخیدن خود با هستی حذر از دیدن خود در هستی . حلقه افتاد پس از طرح سوال . ابدی شد قصه هجر و وصال. آدمی مانده و آیا و محال . بیکرانه است دریا کوچیکه قایق من های آهای تو کجایی نازی عشق بی عاشق من . سردمه !! مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم . عین آغاز زمین . زمین ! یه کسی اسممو گفت ! تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟ جیرجیرک آواز می خوند . تشنته ؟ آب میخوای ؟ کاشکی که تشنه م بود . گشنته ؟ نون می خوای ؟ کاشکیکه گشنم بود . دندونت درد می کنه ؟ سردمه . خوب ! برو زیر لحاف . صد لحاف هم کممه . آتیشو الو کنم ؟ می دونی چیه نازی ؟ تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند . پاتو چرا بستی به تخت ؟ پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت زمین سقوط کنه طوری نشم . کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟ قانون دافعه گفت . چشممو دور می بینی می ری ددر ! بوی گوگرد می دی ! هی هوار ! فسفر و گوگردو تشخیص نمی دن ! وای از اقبالم ! باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟ باز فیلسوف و سوال. باز عارف و سفال . باز هستی و زوال . باز آمال و محال . باز شاعر و نهال . باز کودک و خیال ؟ کجاها رفته بودی ؟ میخونه یا معبد ؟ رنج ما قوی تر از مشروبه ! میخونه افسونه ! پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟ من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه ! کجاها رفته بودی ؟ هیچ کجا ! رو شعاع هستی برا خودم می گشتم . همه چی برای من ممکن بود تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود کاه دادم به خر کفشامو بردم گذاشتم تو کپر ، که یه هو نصف شبی سگ نبره . فرقونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه . لحافو رو بچه ها پهن کردم . همه چی ! همه چی ! همه چی برای من ممکن بود . کار و تولید و تلاش حرمت همسایه می دونستم که سلام یعنی چه می دونستم که زمان معناش چیه من کیه اون کدومه می دونی ؟ بعدش هم ، گردنُ صاف کردم خیره ماندم به دور . انگاری سایه م افتاد رو ماه مثل یه هول مثل یه غول به خودم می گفتم : انسانم من شعور همه آفاق هستم می تونم برای شیر زائو ماما بشم . می تونم پلنگو زنجیرش کنم. می تونم با تیشه چنار رو سرنگون کنم می تونم ! بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال برگردم به کودکی تا که با چرخ خیال وصله نور بدوزم به پیراهن شب . یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن ! تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟ آره !خب! فیل هوا ! که می خواستی برگردی به کودکی ؟ آره ، آره خب ، پشت سوال کی ؟ کجا ؟ کی ؟ کجا ؟ می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد باید مقدورم بشه آه ! خنده های بی دلیل گریه های بی دلیل خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی خیره گی ها و سکوت خیره گی و افق سرخ غروب خیره گی و علف ترد بهار خیره گی و شبح کوه و درختان در شب خیره گی و چرخش گردن جغد خیره گی و بازی ستاره ها خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر خنده بر عرعر خر . من، من باید برگردم ، تا تو قبرستون ده ، غش عش ریسه برم به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم توی باغ خودمون انار دزدی بخورم وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم آخه ! تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده . آخه ! تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده . کلید کهنه صندوق عجایت ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه راز خاموشی فانوس کجاست گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه . من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ، شیربرنج سحریتو خوردم تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی ! گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه ! من می خوام برگردم به کودکی !!
به وقتِ گرینویچ
اولین نقطه یی که از مرکزِکاینات گریخت
و برخلاف محورش به چرخش درآمد،سرِمن بود!
من اولین قابله یی هستم که نافِ شیری را بریده است!
اولین آواز را من خواندم،
برایزنی که در هراسِ سکوتُ سنگُ سکسکه،
تنها نارگیل شامم را قاپیدُ برد!
من اولین کسی هستم که از چشم زنی ترسیده است!
من ماگدالینم!غولِ تماشا!
کاشفِ دلُ فندقُ سنگِ آتش زنه!
سپهر را من نیلگون شناختم!
چرا که هم رنگ هوس های نامحدودِ من بود!
خدا،کران بیکرانه ی شکوهِ پرستش من بود
و شیطان،اسطوره ی تنهاییِ اندیشه های هولناکِ من!
اولین دستی که خوشه اولین انگور را چید دست من بود!
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر،ابداع بی سامانی هایم!
هندسه،شطرنجِ سکوتِ من بود
و رنگ،تعبیر دل تنگی هایم!
من اولین کسی هستم که،
در دایره ی صدای پرنده یی بر سرگردانی خود خندیده است!
من اولین سیاه مستِ زمینم!
هر چرخی که می بینید،
بر محورِشراره های شورعشقِ من می چرخد!
آه را من به دریا آموختیم!
من ماگدالینم!
پوشیده در پوستِ خرس
و معطر به چربی وال!
سرم به بوته ی خشکِ گونی مانند است،
با این همه هزار خورشیدُ ماهُ زمین را
یک جا درآن می چرخانم!
اولین اشک را من ریختم،
بر جنازه ی زنی که غوطه در شیرُوخون
کنار نارگیلی مُرده بود!
بی هراسِ سکوتُ سنگُ سکسکه...!
خاطرات
ما چیستیم؟
جز مولکول های فعال ذهنِ زمین،
که خاطرات کهکشان را
مغشوش می کنیم!
دلقک
بعد از ان شب بود،
که انسان را همه دیدند
با بادکنکِ سَرش
که بزرگ و بزرگتر می شد به فوتِ علم
و تماشاچیان تاجر،
تخمین می زدند که در این استوانه ی بزرگ
می شود هزاراسب والاغ را
به هزار آخورِپر از کاهُ علوفه بست
و همه دیدند که ان شب او
انگشتر اعتقاد به سپیدارها را
از انگشت خود بیرون کشید!
با کلاهی از یال شیر،
بارانی یی از پوستِ وال،
شلواری از چرم کرگدن،
کفشی از پوستِ گاو میش،
موهایی از یالِ بلندِ اسب،
دندان هایی از عاجِ فیل
و استخوانهایی همه از طلای ناب
و قلبش...
تنها قلبش قلب خود او بود!
کندوی نو ساخته یی
که زنبورانش در دفترِشعر شاعری،
همه سوخته بودند
به آتش گلهای سرخُ زرد!
خلال
برهنه ی برهنه!
جز کاسه یی سفال به جای کلاه،
آذینِ زنی نازا
و پوتین کهنه یی برپینه های پا
بی بندُ وعاصی به دایره ها
از انسان کسی نمانده بود...
جز کاسه یی سفال
که هزار بار،
از کنار دیگ پُر
خالی گذشته بود
و پوتینی کهنه
که هزار راه بی برگشت،
بی خود خواهِ خود
او را از شعاع آسنایی،
به شعاع آشناتری می رساند!
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند،
چون که من آفریده ام از عشق
جهانی برای تو!
این بود سوتِ ناسوته اش،
آن دَم که پشت بر جهان نو ساخته،
چشم در هیچُ پوچ
بابونه ی خشک می خورد
و خلال می نمود!
روباهِ باد
از خرابه های هم جوار
واق می زدُ می گذشت
با جاروی بلندِ دُمش
که هزار تارِیال،
از هزار اسبِ شهید تشنه ی هزار جنگ بود!
زندگی نامه
خواب بودم من به خلوت،
خوابِ خواب!
فارغ از افسونِ ابُ و بادُ خاکُ افتاب!
ماده ببری آمدُ
بر هر دو چشمم لیس زد!
من دویدم رو به صحرا،
تا بپرسم رازِخوابم را...
لاله یی از دور بانگِ هیس زد!
ایستادم چشم در چشم سراب...
خاک با بهت نگاهم
طرح یک تندیس زد!
جرقه
می چرخاند فلک،
آتش کردانِ دو رنگی را!
زردُ سبز!
جهان خاکستری ست
و صداها به سفری دور رفته اند!
در دل من است آن چه تو در چشمانت پنهان کرده یی!
لب بر لبُ بارانِ ابدی سال ها،
تا بگذرند دایناسورهای پخمه
از کنار صخره یی
که در آن
اشتیاقِ منُ تو قرینه بود!
بلندی های بادگیر
این لحظه و همیشه!
به یاد مارجا نیکا!
عزیزترین موجودِ معاصرم!
که در اعماقِ این دریای وهمُ هولُ مرگ،
مرواریدِ اکتشافاتم شد
و اکنون
یگانه وُبی تا
می درخشدُ ظلمانی ترین زوایای وجودم را روشن می کند!
به یاد او که شبیهِ هیچ کس نیست!
شبیه هیچ کس
الّا رویاهای دور و دراز خودم!
بهانه ی همه ی دویدن ها وُایستادن ها وُخوابیدن ها!
بهای همه سکندری ها وُ خیره گی ها وُدل تنگی ها وُ بی خوابی ها!
سبزِتُردِ هفت ساله گی
و طلای همیشه!
آسمانِ درختانِ بادامِ همه بهارها!
سنگ ها وُگُل سنگ های همه کوهستان ها
و گلِِ گُل بوته های ارغوان همه ی تپه ها!
نازِ همه ی بابونه ها!
معجزه ی همه آواها،
که همراه با زمین،
چشم سنجاقک احساس را به طلوعی دوباره می کشاند!
هفت لایه ی زمین!
هفت پرده ی آسمان!
همه جا!
همه جا!
همه جا تو بودیُ دلم را به بازی می گرفتیُ نمی شناختمت!
در داستان های روسی،
پشت پنجره،
سر برشیشه یخ بسته،
برفِ سنگینِ خیابان ها را تماشا میکردی
و در شعر آمریکای لاتین،
با موهای وِزوِزِ هرگز سانه نخورده وُصورت خاکی،
چون سیب زمینیِ تازه از خاک درآمده یی،
چشم ها را تنگ کردی
و خیره بر دوربین خبرنگار غریبه ماندیُ هیچ نگفتی!
افسوس همه دریاها!
ژرفای همه افق ها!
جذبه همه خاک ها
و آن حس غریبی که بناهای متروکه می دهند!
چمن زادگاه گوزن های خسته ی مهاجر!
رقصِ خوشه ها!
طعمِ گل!
طعمِ ازگیل!
عطر تنباکو
و معماری سرسریِ قاب پروانه ها!
زنگوله ی فریبای همه ی بادها!
پاریسِ توریستِ بنگلادشی دل!
همه ی زمین،
با رنگین کمان های هزار رنگش!
آخرین آیه از کتابی مقدس که در خاطره ی جهان مانده است!
لالای رامش گرِ کودکِ عقل!
آدرس خدا!
زیبا ترین ترجمان ربو بیّت!
بها و بهانه!
بهانه و بها!
هستی کوچک من،
با کهکشانهای دورُ نزدیکش!
زمین کوچک من،
با آلپ هل وُ البرزهاوُاطلس وُ
نمک ها وُگوگرد ها وُمیخک ها و سنگ ها
و صحراها وُ شقایق ها وُ شهرها وُدرخت ها وُنروژهایش!
خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم تا هستم جهان ارثیه ی بابامه سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ... وقتیم نبودم ، مال شما .
اگه دوست داری با من ببین یا بذار باهات ببینم با من بگو، یا بذار با تو بگم سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...
حيران سرگردان وگمنام همچون گمنام ترين سرباز اردوگاه زندگي همچون قويي غريب ميان قوهها کم نمو کم رشد جان سخت همچون درخت هاي ولايت نه نابغه اش مي نويسيم و نه استاد خطابش مي کنيم و نه به معجزة کلمات عنواني را به او نسبت مي دهيم . به تعبير خود او کلاغي که تابلوي منظر ما را متعادل مي کند . در بازيها در نوشته ها در هر جايي که او را ببينيد يا بشنويد احساس آرامش عجيبي مي کنيد . از هر کجاي احساس که با او متقاطع شويد در لحظه هم سفر شما خواهد شد . معجزة هنر به تعريف او تاثير است تخفيف يک غم يا تشديد يک شادي و به شوخي هاي خاص خود شما را از کنار محالها و ناممکن ها به هيچ بغضي عبور مي دهد ...
بيكرانه
در انتهاي هر سفر در آيينه دار و ندار خويش را مرور مي كنم اين خاك تيره اين زيمن پايوش پاي خسته ام اين سقف كوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خداي دل در آخرين سفر در آيينه به حز دو بيكرانه كران به جز زمين و آسمان چيزي نمانده است گم گشته ام ‚ كجا نديده اي مرا ؟
غريب
مادربزرگ گم كرده ام در هياهوي شهر آن نظر بند سبز را كه در كودكي بسته بودي به بازوي من در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق خمره دلم بر ايوان سنگ و سنگ شكست دستم به دست دوست ماند پايم به پاي راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تكه تكه از دست رفته ام در روز روز زندگانيم
بهانه
بي تو نه بوي خاك نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسكينم چرا صدايم كردي چرا ؟ سراسيمه و مشتاق سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي نشان به آن نشان كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت و عصر عصر واليوم بود و فلسفه بود و ساندويچ دل وجگر
بقا
ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نياكانم غژ و غژ گهواره هاي كهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها دوست خوب من وقتي مادري بميرد قسمتي از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد ما بايد مادرانمان را دوست بداريم وقتي اخم مي كنند و بي دليل وسايل خانه را به هم مي ريزند ما بايد بدويم دستشان را بگيريم تا مبادا كه خداي نكرده تب كرده باشند مابايد پدرانمان را دوست بداريم برايشان دمپايي مرغوب بخريم و وقتي ديديم به نقطه اي خيره مانده اند برايشان يك استكان چاي بريزيم پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را ما بايد دوست بداريم
كودكي ها
به خانه مي رفت با كيف و با كلاهي كه بر هوا بود چيزي دزديدي ؟ مادرش پرسيد دعوا كردي باز؟ پدرش گفت و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد به دنبال آن چيز كه در دل پنهان كرده بود تنها مادربزرگش ديد گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش و خنديده بود
دل خوش
جا مانده است چيزي جايي كه هيچ گاه ديگر هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد نه موهاي سياه و نه دندانهاي سفيد
كاج ها در بكر اند
نيمكت كهنه باغ خاطرات دورش را در اولين بارش زمستاني از ذهن پاك كرده است خاطره شعرهايي را كه هرگز نسروده بودم خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده بودي
خاكستر پروانه ها
حق با تو بود مي بايست مي خوابيدم اما چيزي خوابم را آشفته كرده است در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان كاش تنها نبودم فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟ كاش تنها نبودي آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند مي داني ؟ انگار چرخ فلك سوارم انگار قايقي مرا مي برد انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و مرا ببخش ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟ مي شنوي ؟ نگار صداي شيون مي آيد گوش كن مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد ما به جاي آن مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم گوش كن يكي بود يكي نبود ني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن به جاي پختن كلوچه شيرين ساده و اخمو در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند صداي شيون در اوج است مي شنوي براي بيان عشق به نظر شما كدام را بايد خواند ؟ تاريخ يا جغرافي ؟ مي داني ؟ من دلم براي تاريخ مي سوزد براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند گوش كن به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت حق با تو بود مي بايست مي خوابيدم اما مادربزرگ ها گفته اند چشم ها نگهبان دل هايند مي داني ؟ از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است كودك خرگوش پروانه و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه بي نهايت بار درنامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نويسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور كن آن ها در انديشه چيزي مبهم كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند يادم مي آيد روزگاري ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم عشق را چگونه مي شود نوشت در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند من تو را او را كسي را دوست مي دارم
خاكستر
به من بگوييد فرزانه گان رنگ بوم و قلم چگونه خورشيدي را تصوير مي كنيد كه ترسيمش سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟
كاكل
با تو بي تو همسفر سايه خويشم وبه سوي بي سوي تو مي آيم معلومي چون ريگ مجهولي چون راز معلوم دلي و مجهول چشم من رنگ پيراهن دخترم را به گلهاي ياد تو سپرده ام و كفشهاي زنم را در راه تو از ياد برده ام اي همه من كاكل زرتشت سايه بان مسيح به سردترين ها مرا به سردترين ها برسان
شبي باراني
و رسالت من اين خواهد بود تا دو استكان چاي داغ را از ميان دويست جنگ خونين به سلامت بگذرانم تا در شبي باراني آن ها را با خداي خويش چشم در چشم هم نوش كنيم
مرداد
ما بدهكاريم به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟ و نگفتيم چونكه مرداد گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
جغد
كيست ؟ كجاست ؟ اي آسمان بزرگ در زير بال ها خسته ام چقدر كوچك بودي تو
نه
بر مي گردم با چشمانم كه تنها يادگار كودكي منند آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟
آوار رنگ
هيچ وقت هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد امشب دلي كشيدم شبيه نيمه سيبي كه به خاطر لرزش دستانم در زير آواري از رنگ ها ناپديد ماند
گفتگوي من و نازي زير چتر
نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه و قشنگتر اينه كه يادگرفته گوجه را تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره اسي راسي ؟ يه روزي اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه اون وقت بشر چكار كنه ؟ من : هيچي نازي دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم وقتي آهنا همه تموم بشه اون وقت بشر لباسارو مي كنه و با هلهله از روي آتيش مي پره نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو اگه با هم بخوريم هلهله هاي من وتو چطوري ثبت مي شه من : عشق من آب ها لنز مورب دارند آدمو واروونه ثبتش مي كنند عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟ من : من سياه و تو سفيد نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا من : نمي دونم والله چتر رو بدش به من نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود
شب و نازي ‚ من و تب
من : همه چي از ياد آدم مي ره مگه يادش كه هميشه يادشه يادمه قبل از سوال كبوتر با پاي من راه مي رفت جيرجيرك با گلوي من مي خوند شاپرك با پر من پر مي زد سنگ با نگاه من برفو تماشا مي كرد سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس گيج مي رفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب نور بودم در روز سايه بودم در شب بيكرانه است دريا كوچيكه قايق من هاي ... آهاي تو كجايي نازي عشق بي عاشق من سردمه مثل يك قايق يخ كرده روي درياچه يخ ‚ يخ كردم عين آغاز زمين نازي : زمين ؟ يك كسي اسممو گفت تو منو صدا كردي يا جيرجيرك آواز مي خوند من : جيرجيرك آواز مي خوند نازي : تشنته ؟ آب مي خواي ؟ من : كاشكي تشنه م بود نازي : گشنته ؟ نون مي خواي ؟ من : كاشكي گشنه م بود نازي : په چته دندونت درد مي كنه ؟ من : سردمه نازي : خب برو زير لحاف من : صد لحاف هم كمه نازي : آتيشو الو كنم ؟ من : مي دوني چيه نازي ؟ تو سينه م قلبم داره يخ مي زنه اون وقتش توي سرم كوره روشن كردند سردمه مثل آغاز حيات گل يخ نازي : چكنم ؟ ها چه كنم ؟ من : ما چرامي بينيم ما چرا مي فهميم ما چرا مي پرسيم نازي : مگس هم مي بينه گاو هم ميبينه من : مي بينه كه چي بشه ؟ نازي : كه مگس به جاي قند نشينه رو منقار شونه به سر گاو به جاي گوساله اش كره خر را ليس نزنه بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه خيلي هم خوبه كه ما ميبينيم ورنه خوب كفشامون لنگه به لنگه مي شد اگه ما نمي ديديم از كجا مي فهميديم كه سفيد يعني چه ؟ كه سياه يعني چي؟ سرمون تاق مي خورد به در ؟ پامون مي گرفت به سنگ از كجا مي دونستيم بوته اي كه زير پامون له مي شه كلم يا گل سرخ ؟ هندسه تو زندگي كندوي زنبور چشم آدمه من : درك زيبايي ‚ دركي زيباست سبزي سرو فقط يك سين از الباي نهاد بشري خرمت رنگ گل از رگ گلي گم گشته است عطر گل خاطره عطر كسي است كه نمي دانيم كيست مي آيد يا رفته است ؟ چشم با ديدن رودونه جاري نمي شه بازي زلف دل و دست نسيم افسونه نمي گنجه كهكشون در چمدون حيرت آدمي حسرت سرگردونه ناظر هلهله باد و علف هيجاني ست بشر در تلاش روشن باله ماهي با آب بال پرنده با باد برگ درخت با باران پيچش نور در آتش آدمي صندلي سالن مرگ خودشه چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه كه دريا آبي است دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درك بكنه سردمه مثل پايان زمين نازي نازي : نازي مرد من : تا كجا من اومدم چطوري برگردم ؟ چه درازه سايه ام چه كبود پاهام من كجا خوابم برد ؟ يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟ من مي خواهم برگردم به كودكي قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم سايه مو دنبال نكنم تلخ تلخم مثل يك خارك سبز سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم چه غريبم روي اين خوشه سرخ من مي خوام برگردم به كودكي نازي : نمي شه كفش برگشت برامون كوچيكه من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟ نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم نازي : رويا را من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟ نازي ك در عالم خواب من : خواب به چشمام نمي آد نازي : بشمار تا سي بشمار ... يك و دو من : يك و دو نازي : سه و چهار . . .
شبي كه من و نازي با هم مرديم
نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم من : نازي بيا نازي : مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟ من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند نگاه كن نازي : يه سايه نشسته تو ساحل من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه نازي : غول انتزاع است. آره ؟ من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟ من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟ بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟ نازي : ديوونه ست؟. من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي عاشقه؟ من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه نازي : واه من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟ من : نه يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن من : سرما مي خورن مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه نازي : مادرش سايه يه درخته ؟ من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو من : شنيدي ؟ نازي : آره صداي باده !داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند و از سگ هايي برام بگو كه سياهند و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ... و اين چنين شد كه پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم و باد حتي آه نرگس طلايي ما را با خود به هيچ كجا نبرد
سرودي براي مادران
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد چه كسي او؟ زني است در دوردست هاي دور زني شبيه مادرم زني با لباس سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته است رفتم و وارت ديدم چل ورات چل وار كهنت وبردس بهارت پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد و اين بار زني بهياد سالهاي دور سالهي گمم سالهايي كه در كدورت گذشت پير و فراموش گشته اند مي نالد كودكي اش را ديروز را ديروز در غبار را او كوچك بود و شاد با پيراهني به رنگ گلهاي وحشي سبز و سرخ و همراه او مادرش زني با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته بود زير همين بلوط پير باد زورش به پر عقاب نمي رسيد ياد مي آورد افسانه هاي مادرش را مادر اين همه درخت از كجا آمده اند ؟ هر درخت اين كوهسار حكايتي است دخترم پس راست مي گفت مادرم زنان تاوه در جنگل مي ميرند در لحظه هاي كوه و سالهاي بعد دختران تاوه با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد نشسته است آنها را در آوازهاشان مي خوانند هر دختري مادرش را رفتم و وارت ديدم چل وارت چل وار كهنت وبردس نهارت خرابي اجاق ها را ديدم در خرابي خانه ها و ديدم سنگ هاي دست چين تو را در خرابي كهنه تري پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد و اين بار دختري به ياد مادرش
منظومه ها
پس اين ها همه اسمش زندگي است دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون مي خوابيم و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند و فكر من واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها بانگ خروس رابر مي داشتند و همين طور ريگ ها و ماه و منظومه ها ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد زيرا دوست داشتن خال با روح ماست
ساده دل
دل ساده برگرد و در ازاي يك حبه كشك سياه شور گنجشك ها را از دور و بر شلتوك ها كيش كن كه قند شهر دروغي بيش نبوده است
بارون
همه اينو مي دونن كه بارون همه چيز و كسمه آدمي و بختشه حالا ديگه وقتشه كه جوجه ها را بشمارم چي دارم چي ندارم بقاله برادرم مي رسونه به سرم آخر پاييزه حسابا لبريزه يك و دو ! هوشم پريد يه سياه و يه سفيد جا جا جا شكر خدا شب و روزم بسمه
تاسه
در گهواره از گريه تاسه مي رود كودك كر و لالي كه منم هراسان از حقايقي كه چون باريكه اي از نور از سطح پهن پيشانيم مي گذرد خواهران و برادران نعمت اندوه و رنج را شكر گذار باشيد هميشه فاصله تان را با خوشبختي حفظ كنيد پنج يا شش ماه خوشبختي جز رضايت نيست به آشيانه با دست پر بر مي گردد پرستوي مادر گمشده در قنديل هاي ايوان خانه اي كه سالهاست از ياد رفته است خوشا به حالتان كه مي توانيد گريه كنيد بخنديد همين است براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد براي حفظ رضايت نعمت انتظار و تلاش را شكرگزار باشيد پرستوهاي مادر قادر به شكارش بچه هاشان نيستند
چراغ
بيراهه رفته بودم آن شب دستم را گرفته بود و مي كشيد زين بعد همه عمرم را بيراهه خواهم رفت
آواز لالايي
بگو مادرم مادرم مادرم كل كنيزو مادرم كل كتا مادرم مادرم مادرم مادر بي دخترم مشهدي تركي بگو مادرم در آن روزهاي دور از (مله جنگله) بلند شو بلند شو زنها تو را ترك كردند بگو مادر مادرم كه مادرم فرخنده خواهرم بگو مادرم كه : گوشه اي از مينارت را خار زردي در مور به خودش گرفته .
منظومه ها
پس اين ها همه اسمش زندگي است دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون مي خوابيم و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند و فكر من واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها بانگ خروس رابر مي داشتند و همين طور ريگ ها و ماه و منظومه ها ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد زيرا دوست داشتن خال با روح ماست
وهم
كهكشان ها كو زمينم ؟ زمين كو وطنم وطن كو خانه ام ؟ خانه كو مادرم ؟ مادر كو كبوترانم ؟ ....معناي اين همه سكوت چيست ؟ من گم شدم در تو ؟ يا تو گم شدي در من اي زمان ؟ ....كاش هرگز آن روز از درخت انجير پائين نيامده بودم !! كاش !
سكوت
چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان ! نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندكي سكوت
عقرب عشق
دم به كله مي كوبد و شقيقه اش دو شقه مي شود ، بي آن كه بداند حلقه آتش را در خواب ديده است عقرب عاشق .
1363 / 1984 تولد سومين فرزند ( سينا ) نخستين تجربه هاي بازي در تله تئاتر هاي تلوزيوني بازي در سريال محله بهداشت نوشتن به سبك آمريكايي
1364 / 1985 استخدام در صدا و سيما بازي در سريال گرگ ها نوشتن دل شير نوشتن دو مرغابي در مه
1365 / 1986 نخستين بازي در سينما بازي در فيلم سينمايي گال بازي در فيلم سينمايي گذرگاه بازي در فيلم سينمايي تير باران بازي در تله تئاترهاي دو مرغابي در مه و آسانسور
1366 / 1987 كارگرداني سريال تلوزيوني ماجراهاي رونالد و مادرش بازي تله تئاتر در آيينه خيال
1367 / 1988 بازي در فيلم سينمايي در مسير تند باد بازي در فيلم سينمايي هي جو بازي در فيلم سينمايي ارثيه بازي در فيلم سينمايي نار و ني نوشتن نخستين شعر ها
1368 / 1989 فوت مادر بازي در فيلم سينمايي راز كوكب نوشتن مجموعه من و نازي
1369 / 1990 بازي در فيلم سينمايي چاووش بازي در فيلم سينمايي سايه خيال ديپلم افتخار بهترين بازيگر جشنواره فجر براي فيلم سايه خيال نوشتن پيامبران بي كتاب
1370 / 1991 بازي در فيلم سينمايي اوينار بازي در فيلم سينمايي مرد ناتمام بازي در فيلم سينمايي مهاجر نوشتن كابوس هاي روسي
1371 / 1992 نوشتن گوش بزرگ ديوار بازي در فيلم سينمايي هنر پيشه
1372 / 1993 نوشتن خروس ها و ساعت ها انتشار كتاب من و نازي
1373 / 1974 بازي در فيلم سينمايي آرزوي بزرگ بازي در فيلم سينمايي روز واقعه
1374 / 1995 نوشتن بازي و كارگرداني سريال بي بي يون براي تلوزيون سريال توقيف و چند سال بعد نسخه قيچي شده آن از تلوزيون نمايش داده مي شود چيزي در حدود دو سوم كل مجموعه انتشار دو مرغابي در مه
1375 / 1996 انتشار آلبومي از دكلمه شعرهايش با نام ستاره ها بازي در سريال دزدان مادر بزرگ
1376 / 1997 به صحنه بردن نمايش چيزي شبيه زندگي انتشار چيزي شبيه زندگي انتشار بي بي يون انتشار خروس ها و ساعت ها
1377 / 1998 بازي در فيلم سينمايي كشتي يوناني
1378 / 1999 نوشتن ديالوگ هاي سريال امام علي و بازي در آن
1379 /2000 بازي در سريال يحيا و گلابتون
1380 / 2001 بازي در سريال آژانس دوستي
1381 /2002 نوشتن مجموعه نمي دانم ها
1382 /2003 بازي در سريال آواز مه نوشتن مجموعه سالهاست كه مرده ام
1383 / 2004 آغاز ضبط البوم دوم دكلمه هايش از خرداد ماه تصميم براي جمع آوري مجموعه شعرهايش پايان ضيط دكلمه شعرهايش در شب يك شنبه يازدهم مرداد آخرين تماس تلفني با پسرش سينا در ساعت 9 شب چهارشنبه چهاردهم مرداد فوت در چهارده اَمرداد 1383 كشف پيكر متلاشي شده اش توسط دخترش انا در ساعت 10 شب شنبه هفدهم مرداد در خانه اش واقع در خيابان جهان آرا علت فوت : ايست قلبي ( به گواهي پزشكي قانوني ) تدفين پيكرش در دژكوه به تاريخ سه شنبه بيست و يكم مرداد انتشار آلبوم دكلمه آخرين سروده هايش به نام سلام،خداحافظ در پانزدهم مهر ماه انتشار مجموعه كامل اشعارش به نام چشم چپ سگ در هفت دفتر در ارديبهشت 84
حسین پناهی از زبان خودش
در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم! فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم . گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر جه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. . ااین روز ها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقي خواهم ماند!تلاس میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم. جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است. بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند. ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ي چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟